یادداشت های روزانه یک دختر شاغل
 
قالب وبلاگ

این شعر رو دوستی به نام بهار ، جایی نوشته بود . خیلی به دلم نشست . گفتم بزارم شما هم بخونید و تکرار کنید با خودتون .

 

روزگارا,

که چنین سخت به من می نگری,

باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست,

گرچه دلگیرم از دیروزم,

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند,

لیک باور دارم

دل خوشی ها کم نیست

زندگی باید کرد

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٧ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

دیروز رفتم خونه از ساعت 3ونیم خوابیدم تا 5ونیم . خیلی خوب بود .

خداروشکر خونه هم ساکت بود و طبقه پایینی ها که مراسم ختم داشتن همه رفته بودن مسجد .

منم از فرصت استفاده کردم و گفتم بخوابم که خوابیدم .

بعد که بیدار شدم رفتم سریخچال و بعد از تناول نمودن مقداری خوراکی های خوشمزه ، دیدم که قارچهایی که چند روز پیش خریدم در حال خراب شدن هستن .

تصمیم گرفتم که برای شام لازانیا درست کنم دیدم شیر نداریم بعد گفتم که خوب اشکالی نداره به جاش قارچ ترد درست می کنم دیدم تخم مرغ نداریم . نیشخند

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان اصلا حوصله بیرون رفتن از خونه برای خرید رو نداشتم . اما یه هو یه فکر مثل ای کیو سان به سرم زد . زنگ زدم به همسری و لیست خرید دادم . اونم نامردی نکرد و گفت خودت برو بخر عزیزم من دیر می آم . ابرو

منم گفتم که نمی رم . حوصله ندارم . شام نداریم . چشم

خلاصه گذشت و بلاخره همسری تشریف آوردن خونه و یه سری خریدها رو هم انجام داده بود . منم خوشحــــــــــــــال نیشخند شروع کردم به پخیدن لازانیا . که تقریبا 2 ساعته تموم شد کاراش . درست کردن سس سفیدش تقریبا وقت گیر هستش .

قبلش هم زنگ زدم بابا و خواهرم گفتم بیایین خونه ی ما شام لازانیا می خوام درست کنم . اونها هم گفتن که شام خوردن ولی میان .

دیگه اومدن و خونه ی ما رو گرمتر کردن . از لازانیا براتون بگم که خوب شده بود . همسری هم که تقریبا می شه گفت خیلی برای غذاهایی که درست می کنم ذوق نمی کنه و بدغذا هستش خوشش اومد . بابا و خواهری هم یه ذره خوردن خوششون اومد . برای مامان و مامان بزرگ هم فرستادم .

تصمیم داشتم عکس بگیرم از لازانیا ولی نشد متاسفانه ناراحت

امروزم تصمیم دارم بعدازظهر به سری کارهای بهداشتی بپردازم . اپیلاسیون و حمام .

برای شام نمی دونم چی درست کنم ؟؟؟؟؟؟ شما بگید .........

 

 

ته نوشت :

1) نمی دونین چقدر با خوندن کامنت هام انرژی می گیرم . ممنون از همه .

2) چند تا لینک جدید هم اضافه کردم اگه شد یه سر برین .

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٧ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام عزیزهای من

اول )) دست همه ی دوستهای خوبم که زحمت کشیدن و میکشن بهم سر می زنن و نظر می دن درد نکنه . واقعا نمی دونم چه طوری تشکر کنم . قلب

دوم )) راستش دیروز نمی خواستم حال خوبم رو با گفتن اون اتفاق خراب کنم . اما تعریف می کنم دوستهای عزیزم جریان رو .

سوم )) روز شنبه مثل همیشه ساعت 3 از اینجا رفتم خونه . وقتی رسیدم با اینکه خیلی کار داشتم ولی حوصله انجامشون رو اصلا نداشتم . رفتم بخوابم که بعد از چند دقیقه دیدم نخیر فایده ای نداره و خواب به چشمهای چون آهو درشتم راه ندارد . بلاخره تصمیم گرفتم که یه چیزی بخورم و لم بدم روی مبل و تی وی نگاه کنم . به همین کار مشغول شدم که دیدم زنگ می زنن .

رفتم آیفون رو جواب دادم دیدم دختر همسایه طبقه پایینی هستش . گفت کلیدهاشونو جا گذاشتن و اگه بشه بیاد از طریق راه پله ی تراس خونه ی من بره توی حیات و بره خونه ی خودشون . گفتم بفرمایید . اومد و بلاخره رفت پایین از پله ها و منم اومدم توی خونه و در رو هنوز قفل نکرده بودم که دیدم صدای جیغ های وحشت ناکش می آد . شصتم خبردار شد که کسی توی خونه بوده و حتما یه بلایی سرش اومده .

چهارم )) خلاصه منم طاقت نیاوردم و رفتم پایین . راستش گفتم شاید به کمک احتیاج داشته باشه . من تا لباس پوشیدم و رفتم پایین فهمیدم بلــــــــــــــه پدرش خودکشی کرده . تعجب من فقط دیدم که ماشینی که دم در خونه حاضر بود سریع رفت . دختره و مادرش چنان جیغ و سروصدایی دم در راه انداخته بودن که نمی دونین . دختره رو آوردن توی خونه رو به من کرد و گفت بابام خودشو دار زده . بابام خودشو دار زده .

پنجم )) خیلی متاسف شدم . تمام بدنم می لرزید . تازه خداروشکر من دیر رسیدم و صحنه های وحشتناکتری ندیدم .

ششم )) آره دوستهای خوبم . وقتی فکر می کنم که من توی خونه ام بودم و یه نفر اون پایین داشته دست و پا می زده و خودکشی می کرده راستش یه جوری می شم .

خیلی وحشتناک بود . خیلی . ناراحت

 

ته نوشت :

دوستهای عزیزم برای همسریم دعا کنید لطفا . خیلی دلهره و استرس داره . همه اش داره چوب خوش قلبی اش رو می خوره . هیچ کس هم وقتی که همسری من نیاز به کمک داشت ، کمکش نکرد . نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ممنون از همه

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام عزیزکانم

توی این چند روزه اینجا که سرم شلوغ بود یعنی به خوندن وبلاگ دوستم ( سپیده ) مشغول بودم .

چند روز پیشا یه پیتزای خیلی خوشمزه درست کردم . پیتزای قارچ و گوشت . به نظر خودم که عالی شده بود ولی همسر مهربونم بهم از 10 نمره 8 داد . دوستان عزیزم گفته بودم که رفتم بازار و نخودفرنگی خریدم ؟ باید به اطلاعتون برسونم که به دلیل وفور نخود فرنگی در فریرزم از این به بعد هر غذایی که درست کنم نخودفرنگی توش می ریزم. نیشخندراستش حدود 7 کیلو نخودفرنگی خریدم بعدش متوجه شدم که این همه نخود . چقدر زیاد خریدم خدایا . به همین دلیل تصمیم گرفتم که توی همه ی غذاهام بریزم . نیشخندچشمک

بقیه ی ماجرا رو در ادامـــــــــــــــه مطلـــــــــــــــب بخونیــــــــــــــــــد و ببینیـــــــــــــــــد

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

قلب

سلام سلام

صدتا سلام به دوستای عزیزم

خوب دوستان عزیز بلاخره بعد از یک وقفه چندروزه برگشتم به وبلاگم . لبخند

راستش خیلی دلم تنگ شده بود که بیام اینجا و بنویسیم . الان واقعا خوشحالم که شروع کردم به نوشتن. می دونین تو این چند روزه مشغول خوندن وبلاگ سپیده ی عزیزم ( خاطرات من ) بودم . کل وبلاگش رو از اول تا آخر خوندم و از این به بعد هم خواننده ی پر و پا قرص وبلاگش خواهم بود . می دونین خیلی خوشحال شدم که دوست جدیدی به اسم سپیده پیدا کردم . بهتون پیشنهاد می کنم که برین و حتما سری به خونه ی وبلاگیش بزنین . اینم آدرسش :

http://selena0cute.blogfa.com/ در ضمن لینکش هم کنار خونه ی خودم هست .

دوستان عزیزم می خوام ازتون یه خواهش داشته باشم . خواهش می کنم تا می تونین برای سپیده ی عزیزم دعا کنین . دعا کنین که مشکلاتش حل بشه . دعا کنین که مستقل بشه و بزودی با دل خوش بره توی خونه ی خودش . ممنونم از همه اتون

سپیده خیلی عالی نوشته . خیلی عالی .

دوستت دارم سپیده ی عزیزم . بوس بوس ماچ قلبماچ

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستهای خوبم

آخی نفسم کم آوردم . نمی دونین که با چه سرعتی رفتم پایین برای خودم چایی ریختم و آوردم که به جای ناهار چایی و بسکوئیت بخورم . راستش دوستان عزیز هرچی منتظر موندم از همکارها کسی کاری بکنه برای ناهار ، فایده ای نداشت و ظاهرا امروز همه تصمیم گرفتن که ناهار چیزی نخورن . به همین دلیل من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم برای خودم چایی ریختم که حداقل تا ساعت 3 که میرم خونه از گشنگی نمیرم . بله قضیه از این قرار بود .

خوب دیگه باید خدمتتون بگم که تو این چند روزه چه کارها کردم و چه کارها که نکردم و چه کارها می خوام بکنم و ... . پس با هم شروع می کنیم :

1- آدم باید راستش رو بگه . نمی دونم چرا دیگه اون شور و شوق روزهای اول رو برای نوشتن ندارم . از وقتی که اینجا رو افتتاح کردم با خودم عهد کردم که فقط برای دل خودم بنویسم و باید بگم این چند روزه دلم خیلی نخواست که بیام و مطلب جدیدی بنویسم . یعنی احساس نیاز نکردم . فکر می کنم همینطوری هم خوبه که آدم فقط وقتهایی بنویسه که احساس نیاز داشته باشه . اینطوری هم یه جایی خودت را تخلیه کردی و هم در نهایت مطالبی که می نویسی دلنشین تر و زیباتر خواهد بود . نظر شما چیه ؟؟؟ خوشحال می شم بگین .

2- خوب دیگه الان باید یواش یواش شروع کنم به خوردن بیسکوئیت و چایی . شماهم بفرمایید .........

3- تموم شد دوستان عزیز . خوردم . خوب مطلب بعدی که می خواستم بهتون بگم اینه که ایشاا... به زودی عکس های هنرمندی های آشپزی مو براتون می زارم . ایشاا... ایشاا... .

4- دیروز با همسری رفتیم بازار تره بار و کلی خرید کردیم . البته مهمترین موارد خریداری شده به نظر من نخودفرنگی ، باقلا و لوبیا سبز بود . می دونین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ چون من و همسری تا ساعت 1 شب مشغول پاک کردنشون بودیم . البته ناگفته نمانه که این وسط بابا هم اومد یه سر بهمون زد و ایشون هم کمکم کردن که در اینجا جای بسی تقدیر و تشکر دارد . ولی دیگه خیالم از بابت نخود فرنگی و لوبیا و باقلا راحت شد . می دونین اینها بخش عظیمی از دلمشغولی های من بودن . نیشخند . جدی می گم بخدا . خودتون به من حق می دین . من ، یه دختر تازه ازدواج کرده که شاغل هم هستم چطوری تنهایی می تونم با امر خطیر باقلا پاک کردن و ... بپردازدم . نـــــــــــه ؟؟؟؟؟؟

5- آها یه چیزی یادم رفت بگم بهتون تا یه کم دلتون برام بسوزه : دوستان عزیزم امروز چندم ماه هستش ؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کنم 19 ام هستش . خوب به نظر شما این عادلانه است که من هنوز حقوق فروردین ماه رو نگرفتم . آخه این انصافه ؟؟؟؟؟ من چی بگم آخه ؟؟؟؟ ولی فکر کنم دیگه فردا یه خبرهایی از حقوق بشه . دعا کنید . پول خونم کم شده .

6- دوستان عزیز به اطلاعتون برسونم که به محض دریافت حقوق ، پس از پرداخت انواع اقساط از حقوقم ، تصمیم دارم باقیمانده رو برم و کلی وسائل آشپزی و شیرینی پزی و کیک پزی و ... بخرم . و کلی خودم رو خوشحال کنم . تشویق هوررررااا ...........

7- خبر جدید اینکه مبلغ وام ازدواج به 5 میلیون تومان افزایش پیدا کرده . وقتی من و همسری وام گرفتم ( یعنی پارسال ) 4 میلیون تومان بود ولی الان 1 میلیون اضافه شده . می بینین توروخدا . آخه این یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ چرا باید اینطوری باشه . من 1 میلیون اضافه شده رو می خوام .

8- بی خیال . احسا می کنم خیلی دیگه لوس و مسخره دارم می شم . پس بهتره که دیگه چیزی ننویسیم . تا بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

شاد و خوشحال باشید و زندگی را زندگی کنید . این جمله رو امروز یکی از دوستان تو وبلاگش نوشته بود . که خوشم اومد و هنوز توی ذهنم مونده . راستی دوستان عزیز اگه تونستین به لینک های که اضافه کردم یه سر بزنین .

باتشکر

 

ته نوشت ١ : الان که انتشار مطالب رو کلیک کردم پرشین بلاگ پیغام خطا داد . ولی خوشبختانه چون مطالبی رو که نوشتم با( کنترل سی ) کپی کرده بودم ( به خاطر احتمال پریدن مطالب ) ، اصلا خم به ابرو نیاورده و هیچ ترسی هم به دل از پریدن مطالب تایپ شده نداشتم و دوباره مطالب رو توی صفحه پیست کردم . مژهنیشخند خوشحالم که نپریدن

ته نوشت 2 : بازم اونطوری شد ( رجوع شود به ته نوشت 1 ) .

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام دوستای عزیزم .

اومدم

راستش امروز چند تا لینک جدید اضافه کردم . اگه تونستین سر بزنین به وبلاگ دوستانی که لینک کردم . ممنون .

ته نوشت :

اوضاع زندگی خوبه . همسری عالیه . دلم می خواد کیک بپزم . دیروز ماکارونی پختم آوردم شرکت . امروز بچه ها خوردنش . خیلی خوششون اومد و تعریف کردن .

ته ویژه :

سپاسگزارم از دوستانی که بهم همیشه سر می زنن و زحمت می افتن نظر می دن .

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام

دیشب بلاخره رفتیم مراسم عقد پسردایی جون . باید بگم که خیلی خوب بود مراسم . از اول تعریف کنم بهتره :

1- ساعت 1 از اینجا ( شرکت ) رفتم خونه و شروع کردم به انجام کارهای لازم مثل حمام رفتن بعد اومدم بیرون به موهام موس زدم .

2- همسری اومد خونه و ناهار آورده بود که خوردیم .

3- بعد یه لاک قرمز خیلی خوشرنگ زدم . در اینجا همسری پیشنهادات مختلفی رو جهت طراحی روی ناخن هام داد که به دلیل کمبود وقت از انجام اونها صرف نظر کردم .

4- قرار بود برم آرایشگاه ولی چون حالش رو نداشتم و فکر کردم که کار خودم از آرایشگاه بهتر هستش پس تصمیم گرفتم که خودم خودم رو آرایش کنم .

5- شروع کردم آرایش کردن و تقریبا 1 ساعت طول کشید . آخه در کمال آرامش انجام می دادم و عجله ای در کار نبود .

6- همسری هم رفت حموم و یه دوش گرفت و اومد شیو کرد و بعدش هم رفت آرایشگاه تا موهاشو سشوار کنن .

7- وقتی برگشت کار منم دیگه تموم شده بود . لباسهامو پوشیده بودم و همه چی آماده بود .

8- مامان اینا اومدن دنبالمون و به سلامتی راهی شدیم محضر . ما که رسیدم محضر اولین نفرات بودیم و هنوز هیچ کس از فامیل های عروس و دوماد نیومده بود .

9- خلاصه عروس و دوماد و فامیلها اومدن و مراسم شروع شد . بعد از محضر هم رفتیم رستوران و مراسم شام .

10- شام هم خوردیم و رفتیم خونه دایی اینا برای بزن و بکوب .

11- دی جی خیلی عالی بود . خیلی به مراسم حال می داد . رقاص هم که فراوان بود و مراسم رو خیلی گرم کردن و خوش گذشت .

12- تا ساعت 1 مراسم طول کشید . بعد همه خداحافظی کردن و ما موندیم و یه خونه که بایستی تمیز و مرتب می شد .

13- خلاصه بگم که من و همسری ساعت 2 برگشتیم خونه خودمون و تا برنامه نود تموم شد و خوابیدم شد ساعت 2ونیم .

14- در حال حاضر خیلی خوابم می اد . خدایا هنوز ساعت 10 و نیم هستش تا ساعت 3 که برگردم خونه من از بی خوابی می میرم .

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

٩٠/٢/١٢

دیروز رفتم آرایشگاه ، ابروهامو برداشتم . خیلی خوب شد . همه تعریف کردن .

بعدش با همسری رفتیم خرید . می خواست شلوار و پیراهن بگیره که هیچی انتخاب نکرد به جاش من 100 تومنی خرج کردم .

امروز عقد پسردایی هستش . می خوام ساعت 1 بروم خونه . اول برم حموم بعد به موهام موس بزنم بعد آرایش بعد امتحان لباس ها و قر دادن جلوی آیینه بعدش هم دیگه باید آماده بشیم با همسری بریم محضر .

قراره بعد از محضر بریم خونه ی دایی اینا بزن و برقص بعد شام در یک رستوران توپ بعد از شام هم دوباره خونه ی دایی بزن و برقص و بکوب .

خوبه همه چی خداروشکر . دیشب همسری بهم گفت : عزیزم روزت مبارک باشه . منم گفتم عزیزم چه روزی ؟؟؟؟؟؟ گفتش روز کارگر . نیشخند . منم گفتم خیلی ممنون .چرا کادو نگرفتی ؟؟؟؟؟؟ مگه روز من نیست ؟ پس کادوت کجاست ؟ و...

دیگه اینکه امروز خیلی کار دارم . راستی خواهر جونم امشب نیست . مسافره .

خیلی ممنون که دوستان عزیز راهنمایی کردن که کادو چی بگیرم و لباس برای امشب چی بپوشم . کادو که سکه پارسیان گرفتم . لباس هم می خوام کت و دامن خوشگلی که تازه دوختم بپوشم .

راستی امروز روز معلم هم هستش . دیشب رفتیم خونه ی بابا اینا و تبریکات و هدیه دادیم . بابا خواب بود . ولی امروز بهش زنگ زدم .

ایشاا... به زودی آشپزی می کنم و تصاویرش رو توی وبلاگ عزیزم می زارم .

فرناز مرخصی ساعتی گرفته و رفته بیرون که برای مامیش هدیه روز معلم بخره . منم بهش گفتم برای منم یه لاک قرمز خوشرنگ برای امشب بخره . امیدوارم خیلی خوش رنگ باشه .

دیروز نسرین بهم زنگ زد و گفت یکی از بچه های فوق داره برای پایان نامه اش یه تست می گیره از بچه های کوهنورد . 15 جلسه یک ساعته هست توی دانشگاه . گفتم باشه منم هستم . ولی حالا فکر می کنم که خیلی زیاده تعداد جلسات و خیلی هم مسیرش دور هستش . به همین دلیل امروز زنگ زدم گفتم که اینطوریه قرار شد که من احتمالا سه جلسه برم شرکت کنم . تست تنفسی هست . در ارتفاعات مختلف . تنفس در ارتفاع 4000 و 5000 و 6000 و ... . حالا فردا اولین جلسه ام هستش برم ببینم چطوریه .

دیگه اینکه امروز زنگ زدم به فهیم جانم و بهش روز معلم رو تبریک گفتم و برای فردا هم باهاش قرار گذاشتم که بریم برای اون تست بالا .

باید به زودی یه غذای توپ درست کنم بیارم شرکت برای بچه ها . راستش عذاب وجدان دارم .

فعلا تا بعد ..........

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٢ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام

اول ) حال جسمی ام خوب نیست . خیلی بی حال هستم . طوری که به راحتی و مثل همیشه نمی تونم تایپ کنم . نمی دونم چه مرگم شده . گفته بودم تقریبا سرماخورده هستم . نمی دونم مربوط به همون می شه یا چیز دیگه است .

دوم ) دیروز جمعه با همسری صبح زودتر از جمعه های دیگه از خواب بیدار شدیم و تصمیم داشتیم که بریم پیاده روی بعد هم بریم جیگر بخوریم . که از برنامه ی صبحمون فقط پیاده روی اجرا شد و جیگر خوردن به دلیل تعطیلی تمامی جیگرکی های سطح شهر در روزهای جمعه موکول شد به امروز .

سوم ) امروز صبح همسری اومد دنبالم و رفتیم با همدیگه در صبح یک روز بهاری و بارانی جیگر خوردیم . خوشمزه بود جای شما خالی .

چهارم ) دیروز مهمون دایی اینا بودیم . خیلی خوش گذشت . رفتیم در دامان طبیعت که عالی بود . بازم جای شما خالی .

پنجم ) دلم می خواد وقت داشته باشم و آشپزی کنم و عکسهاشو هم بزارم اینجا . ولی تا حالا که نشده .

ششم ) علاوه بر اینکه بی حسی دارم خیلی هم خوابم می آد . یه ساعت پیش رفتم توی نمازخونه شرکت یه کم استراحت کردم . بد نبود .

هفتم ) دوشنبه مراسم عقدکنان پسردایی ام هستش . فردا وقت آرایشگاه دارم .

هشتم ) چی بپوشم ؟ چی کادو بدم ؟ خوشحال می شم راهنمایی ام کنید .

نهم ) مرسی . راهنمایی و نظر یادتون نره دوستان عزیزم .

[ شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام دوستای عزیز

اول :  می دونین چقدر با نظراتتون به من انرژی می دید ؟؟؟؟؟؟؟

          نمی دونین دیگه . خیلی انرژی می گیرم . ممنون از همه .

دوم :  خوب دوستای عزیزم امروز هم یه روز دیگه است . امروز فکر کنم چهارمین روز تولد وبلاگم هستش . این چهار روز از نوع دیگری بودند در زندگی ام . خوب بوده و دوست داشتم این روزها رو ، البته بقیه روزهای عمرم رو هم هر کدوم به نحوی دوست داشتم ، ولی این چهار روز از اینکه مرتب در جایی که مختص به خودم هستش و هیچ کس از اطرافیان و دوست و آشنایان نزدیکم از اون خبر ندارن و برای دل خودم مطلب نوشتم ، یه چیز دیگه است برام . یه جور دیگه .

سوم : باید بگم که با وجود اینکه دیروز که رفتم خونه از ساعت 3ونیم خوابیدم تا ساعت 7 ولی الان بازهم از بی خوابی دارم می میرم . آخه می دونین دیشب بازهم دیر خوابیدم . خمیازه . جالب اینجاست که صبح از ساعت 6 بیدار بودم و خوابم هم نمی اومد . همین که پام رو گذاشتم اینجا ( شرکت ) تمام خوابهای دنیا به سرم و به چشمام هجوم آوردن دوستان عزیز . چه میشــــــــــــه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟

چهارم : دیشب برای همسری خودم رو لوس کردم . می دونین احتیاج به جلب محبت و توجه اش داشتم . برای همین این کارو کردم . بهش گفتم که حالم خوب نیست و سرگیجه لحظه ای دارم و بدنم کم خون شده و ... . اونم که داشت فوتبال تماشا می کرد و آجیل می خورد گفت که خوب فردا باید بری دکتر . منم از این همه توجه و محبت همسری دلخورتر شدم و تصمیم گرفتم که بهش اعتراض کنم که چرا به من توجه نمی کنی و چرا رمانتیک نیستی و چرا من باید اینهارو بهت بگم و چقدر باید بگم که رمانتیک تر باش و ....... . خلاصه بگم که بعد از این اعتراضات مستقیم و غیرمستقیم بنده ، جناب همسرخان لطف کردند و به من گفتند که برو توی تختخواب و استراحت کن منم تا 20 دقیقه دیگه میآم . منم که از اونجاییکه حرف گوش کن هستم رفتم و گرفتم خوابیدم . بعدش رو هم دیگه نمی گم که همسری اومد ماچ و چقدر به من محبت کرد قلبماچ و تا همینجا کافیه .

پنجم : فردا می دونین چه خبر ؟؟؟؟

الف ) من و همسر خان دعوت شدیم . کجا ؟؟؟ می گم بهتون .

ب ) فردا عروسی ویلیام و کیت هستش . کیا هستن ؟؟؟ می گم بهتون .

ششم : دوستان عزیزم و بچه های خوشگلم ( شاید روزی هم بچه هام ، البته اگه داشته باشم ، این مطالب رو بخونن ) فردا ما دعوت شدیم ولی نه به عروسی کیت و ویلیام بلکه خونه ی پسرداییم دعوت شدیم .احتمالا ناهار رو در طبیعت باشیم . هورررااااا

هفتم : فردا جشن عروسی پسر ملکه انگلستان هستش با خانوم کیت که نمی دونم دختر کی هستش . ولی می دونم یهودی تبار هستش . می دونین اوباما و میشل هم دعوت نشدن به جشن عروسی ؟؟؟؟؟؟ می دونین سارکوزی و کارلابرونی هم دعوت نشدن ؟؟؟؟؟؟ اکشالی نداره دوستان عزیزم . مهم اینه که ما دعوت شدیم . ما کیه ؟؟؟؟؟؟ سفیر ایران رو می گم دعوت شده به جشن عروسی . ولی دیروز دولت ایران گفتن که سفیر ایران شش ماهه که ماموریتش در انگلستان به پایان رسیده و این گاف بزرگ انگلیس هستش .

هشتم : بی خیال این . به ما چه کی دعوت شده ، کی دعوت نشده ؟؟؟؟مهم اینه که فردا از ساعت 12 شبکه ب-ی-ب-ی-س-ی مراسم رو پخش می کنه .

نهم : خسته شدم از نوشتن .

دهم : فعلا خدانگهدارتون

یازدهم : اگه شد نظر بدین . خوشحال می شم انرژی بگیرم .

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

بازم سلام

وای بچه ها دارم می میرم برای خواب . کی بشه ساعت 3 من برم خونه بخوابم تا ساعت 7 . وای خدا جون چقدر خوبه که بخوابم . البته اگه این پسر عاشق همسایه امون بذاره بخوابم و شروع نکنه به گیتار زدن . اگه منم که شانس ندارم و شروع می کنه به زدن و خوندن . الان ساعت 2و 46 دقیقه هستش . چیزی نمونده که ساعت 3 بشه و من پرواز کنم به سمت خونه ی قشنگم .

راستی نگفتم بهتون که خیلی خونه ام رو دوست دارم و خیلی توش آرامش دارم ؟ اگه بشه بازم قرارداد رو تمدید می کنیم . فکر کنم اول تیرماه باید خونه رو خالی کنیم . می دونین ما این خونه رو 8 ماهه کرایه کردیم . یعنی صاحبخونه به ما گفت 8 ماهه می دم . چه میشه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟ درست می شه ایشاا... می دونم خودم .

 

ته نوشت :

چقدر دلم می خواست من و همسری هم ماشین داشتیم و با هم عصرها می رفتیم بیرون . می رفتیم خرید . می رفتیم رستوران . صبح ها می رفتیم جگر می خوردیم . روزهای تعطیل می رفتیم بیرون شهر و ... .

لازم به توضیح است که دوستان عزیز ما در دوران نامزدی ماشین داشتیم ولی همسری به دلیل پاره ای از مسائل مالی و غیرمالی مجبور به فروش ماشین شدند .

عاشق خرید کردن هستم ولی پول نداریم فعلا که ............................ناراحت

تا بعد ایشاا...

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٧ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام دوستهای عزیزم

دیروز که رفتم خونه یه سره همه اش کار داشتم و اصلا نتونستم استراحتی بکنم . اول رفتم آرایشگاه ، بعد هم رفتم حموم ، بعد دیگه توی خونه هی چرخیدم و لباس ها و وسایل مربوط به مهمونی شب رو برای خودم و همسری آماده کردم . تا اینکه همسری بلاخره اومد خونه . یادم افتاد که بهم گفته بود قدرنشناس . منم بعد از اینکه لباساش رو درآورد و اومد نشست رو کاناپه بهش گفتم چطوری قدرشناس ؟؟ و از اینجا بحث امون شروع شد . اما فکر نکنین که بحث تبدیل به جدل شد . با هم با آرامش حرف زدیم و همدیگه رو تونستیم راضی کنیم خداروشکر .

امروز صبح به جای ساعت 6ونیم ساعت 7 مثلا از خواب بیدار شدم ( چون ساعت خواب بدنم روی 6ونیم هستش از همون موقع بیدار بودم بخدا ) . وای که الان دارم می میرم از کم خوابی. می دونین آخه دیشب ساعت 2/5 خوابیدیم . گفته بودم مراسم نامزدی پسردایی ام بود . حالا باقی ماجرا : جونم براتون بگه که ساعت 10 شب ما منزل عروس خانوم بودیم . خونواده ی خوبی بودن . پدر عروس خانوم با پدری خودم دوست و همکار قدیمی از آب دراومدن . راستش اگه پسردایی عزیزم به جای این عروس خانومی که انتخاب کرده دوست منو انتخاب می کرد به خدا خیلی بهتر بود . دوست من خیلی از عروس انتخابی بهتر بود . هم از نظر قیافه هم از نظر اخلاقی و هم از نظر خانواده . ولی چه میشه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟

می گفتم . بعد از اینکه کمی نشستیم و سلام احولپرسی ها تموم شد و بحث های متفرقه در مورد هوا و ... هم انجام شد ، پدر عروس خانوم جلسه رو رسمی کرد با شروع بحث در مورد مهریه . پدر عروس گفت که یه مبلغ متعارف در نظر گرفته . ما رو می گی فکر می کردیم الان می گه 2000 سکه یا 1500 سکه . ولی خدایی آدم با انصافی بود و گفت 500 سکه . خلاصه بعد از یه خورده بحث و گفتگو مهریه شد 359 سکه . همه ام گفتن مبارک باشه .

خلاصه کنم ( چون زیاد حال ندارم توضیح بدم ، ببخشید البته ) بعد از تعیین مهریه کیک رو آوردن و مراسم رقص چاقو شروع شد . بعد هم کیک رو بریدن و خوردیم و خوردیم و خوردیم تا اینکه ساعت شد 12 و نیم که دیگه بلند شدیم بریم خونه هامون . از اونجا هم من و همسری با مامان اینا رفتیم خونه ی مامانم اینا ( چه جالب ) و اونجا بودیم تا ساعت 1ونیم بعد اومدیم خونه و تا کارهامون رو کردیم و خوابیدم شد ساعت 2ونیم .

ته نوشت : همیشه در اینجور مراسم من در جایگاه عروس بودم. ولی دیشب دیگه این جایگاه رو نداشتم و همه اش به فکر عروس خانوم بودم و درک می کردم که چه حالی داره . در ضمن خوشحال بودم که دیگه اون جایگاه رو نخواهم داشت . آخیــــــــــــش مژه

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٧ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایم را دَم ِ در بگذارم

تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او

ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم

ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بودن " است

نتــرس جانکم

حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم

 

برگفته از وب

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٧ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام دوستان عزیز

راستش حالم اصلا خوب نیست

دلم خیلی گرفته . دلم خیلی چیزها می خواد . دلم می خواد برم مسافرت . دلم می خواد برای هم بمیریم .

چقدر تنهایی بده . چقدر احساس بدی دارم . راستش می دونین چیه من ترجیح می دم در جمعی که بهش تعلق ندارم تنها باشم . نمی دونم چی بگم .

بگذریم

فراموش می کنیــــــــــــــــــــــــم

راستش امروز صبح همسری بهم اس ام اس داد که شب دعوتیم .

منم اس دادم که کجا ؟؟ چی ؟؟

گفت که الان پسر دایی ام زنگ زده و گفته امشب نامزدی اش هستش . تعجب این منم

پسر دایی ام محل کار و زندگی اش انگستان هستش . مدتی اومده ایران که زن بگیره .

بلاخره موفق شد که یکی رو بگیره . خوبه از این لحاظ . ولی دلم می خواست از قبل می دونستم تا به دقت و حوصله کارهامو انجام می دادم . اینطوری تقریبا کارها عجله ای می شه . اگه از قبل مید ونستم بهتر بود . چه می شه کرد ؟؟؟؟؟؟؟

هیچی

البته تا شنیدم خبر رو سریعا برنامه ریزی های لازم رو برای خودم و همسری انجام دادم .

جالبه . امیداورم که خوشبخت بشه . ای خدا جون خودت همه ی جوووونها رو خوشبت و عاقبت به خیر کن . آمیــــــــــــــــــــنلبخند

خدایا خودت کمک کن به همه کمک کن

----------------------------------------------------------------------------------

اومدم دوباره

چقدر بدم میاد وقتی دارم مطلب جدید می نویسم همکارهام میان و مزاحم می شن و رشته افکارم رو بهم میریزن . الان هم این اتفاق افتاد . مثل صبحی .

الان یادم نمیاد اصلا چی می خواستم بنویسم .

خدایا به من و همسری پول بیشتر بده .باشه خدا جون ؟؟؟؟؟؟؟

مرسی

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

همسری الان اومد در شرکت . اومده بود کلیدهام رو آورده بود .

بهم گفت که قدرنشناس هستم . منم گفتم نیستم . گفت هستی

چی بگم ؟ نمی دونم بخدا

ناراحتم ناراحت

خسته شدم از این وضع

دلم می خواد یه خورده از این بهتر بودیم . فقط یه کم . چیز زیادی نمی خوام .

خداااااااااااااااااااااااااا خدا خدا خدا

همه ی مشکلات ما فقط و فقط مربوط به پول می شه

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

راستی یادم رفت بگم

با اجازه ی دوستان خوبم رویا جون در مطبخ رویا ، منصوره جون در آشپزی رنگین ، الی جون در غذای متفاوت و ژولیت عزیز در ژولیت و گابریل لینک هاشون در وبلاگم قراردادم .

امیدوارم بهشون سر بزنین .

ممنون از همه

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام

صبح بخیر

شایدم صبح روز بارونی اتون بخیر

آخه اینجا از دیشب تا حالا بارون داره می باره توپ

راستش می خوام از گیچ و گول شدنم براتون بنویسیم

دیروز از اینجا ( شرکت ) رفتم خونه ی مامان ام اینا . امروز صبح که از خونه ی خودم خواستم بیام سر کار متوجه شدم که حلقه و ساعت و انگشترم نیست . بازم مثل همیشه خونه ی مامان جا گذاشته بودم . گفتم بی خیال . زدم بیرون . تو راه گفتم هوا به این خوبی و قشنگی و بارونی ، بهتره که برم حلقه و ساعت و انگشتر رو از خونه مامان بردارم . آخه می دونین خونه مامان اینا نزدیک خونه ی خودم هستش . چند تا کوچه فاصله داریم فقط. یه بارون آرومی هم می اومد که پیاده روی رو لذت بخش می کرد . رسیدم تو کوجه یادم افتاد که کلیدهامو جاگذاشتم خونه ی خودم ولی آروم در زدم که خوشبختانه بابا بیدار بود و در رو باز کرد و بقیه اهل خونه ( مامان و خواهرم ) خواب بودند . هیچی خلاصه جونم براتون بگه رفتم حلقه و ... رو برداشتم و از بابا خداحافظی کردم و گفتم دیگه برم شرکت که بازم تو راه به خاطر خوبی هوا گفتم حالا که کلیدهامو جا گذاشتم ، هوا هم که عالیه برم کلیدهامو بردارم که همسری مجبور نباشه برام کلید بیاره . خلاصه رسیدم تو کوچه ی خودمون که تازه فهمیدم کی برام در رو باز کنه ؟؟ نیشخند خودم رو تا حالا به این خنگی ندیده بودم . اگه زنگ می زدم که همسری بیدار می شد و دلم می سوخت براش . زنگ همسایه ها رو هم که نمی شد بزنم . هیچی خلاصه اش گفتم بی خیال کلید و کلی هم به خودم حرف زدم . در نهایت بدون کلید ولی با حلقه و ساعت و انگشتر راه افتادم سمت شرکت .

راستی تا یادم نرفته بگم این پسر همسایه پایینی ما جدیدا شبها ساعت 11/5 و 12 شروع می کنه به گیتار زدن و خوندن دیشب و پریشب این کارو کرده . قبلنا ساعت های 3/5 و 4 بعدازظهر می زد که من از شرکت برگشته بودم و می خواستم بخوابم . از شانس بد هم اتاق خواب آقا دقیقا زیر اتاق خواب من و همسری هستش . خلاصه دیشب خیلی بد خواب شدم . آخه می دونین همسری هم نشسته بود پای برنامه نود و من تنها توی اتاق خواب ، با صدای گیتار و ... به زور خوابم برد . تازه نصفه شبی ( شاید ساعت 3 یا 4 ) بارون خیلی شدیدی می اومد ، رعد و برق می زد همچین فکر می کردم الان شیشه ها روی سرم خراب می شن . از ترسم چسبیدم به همسری . توی خواب و بیداری دیشب توی همون نصفه ی شب از بین این همه چیز در عالم هستی یه هو یه دفعه یادم افتاده که هویجی که خریده بودم توی شرکت جا مونده و نیاوردم با خودم . ای خدا می بینی ؟؟؟؟؟؟؟

در حال حاضر برای خودم واقعا متاسف شدم که چه شبی رو پشت سر گذاشتم . و چه صبحی رو با چه چیزهایی که فراموش کردم و ... .

ته نوشت : چقدر دلم می خواست برم به این همسایه پایینی بگم که سروصداش آزاردهنده هستش . آخه خودشون سریع به همه چی اعتراض می کنن . ولی ایشاا... در اولین فرصتی که بشه این کارو می کنم .

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

دوستان عزیزم ممنونم

نمی دونین چه حسی دارم

امیدوارم بتونم مطالبی بنویسم که مخاطب رو جلب کنه و شما دوستان عزیز از خوندنش لذت ببرید .

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام دوستان مجازی ام

فکر می کنم بهتره که یه کم از خودم بگم

من الهام هستم . الان در بحران 30 سالگی به سر می برم . چند ماهی می شه که با یه آقای مهربون و دوست داشتنی ازدواج کردم . آقامون بحران 30 سالگی رو پشت سر گذاشته و الان 32 ساله هستش . خیلی دوستش دارم . قلب . به آشپزی هم خیلی علاقه دارم . از روزی که تپلی شدیم من و همسری تصمیم گرفتیم که شام رژیمی بخوریم . راستش می دونین یه خورده خوب نیست . چرا ؟

 چون ما که ناهار با هم نیستم . شام هم می خوریم ولی دوست دارم براش آشپزی کنم و غذاهای خوشمزه ای که دوست داره بپزم . ولی نمی شود به علت چاقی مجبوریم که نپزیم . چه می شود کرد بلاخره .

من 9 سالی می شه که در این شرکت مشغول به کار هستم . توی این 9 سال چه اتفاقات و بلایایی که شاهد بودم و نبودم .

مدرک من کارشناسی مدیریت بازرگانی و همسری کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی رو داره .

چقدر خوبه که اینجا رو دارم برای خودم . تصمیم گرفتم که به هیچ کس از دوستان نزدیک و دور ، فامیل ، همکار و ... به هیچ کس آدرس اینجا رو ندم . دلم می خواد اینجا خودم باشم . خود خود خود خودم . راستش می دونین ما ایرونی ها خیلی هم که زور بزنیم شاید فقط بتونیم 10 درصد خودمون باشیم . 90 درصد خودمون نیستم .

چه میشه کرد ؟ نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام به همه ی دوستان حال و آینده

راستش تا از شرکت زدم بیرون هر لحظه دلم می خواست دوباره برگردم و اینجا بنویسم

تا الان که دوباره در خدمت شما هستم

راستش من که تازه کار هستم از قالب قبلی که انتخاب کرده بودم خوشم نیومد الان دوباره عوضش کردم

تا الان وبلاگم 4 الی 5 بازدید داشته که همه اش خودم بودم خجالت

خیلی خوشحالم که جایی دارم برای نوشتن و گفتن

ممنونم پرشین بلاگ

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

باید برم خونه

ولی بی تاب هستم تا دوباره فردا بیام و بنویسم

خدانگهدار فعلا

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام به همه

سلام به هر کسی که می خونه این وبلاگ رو

از امروز 5-2-90 آغازی دوباره شدم

امیدوارم موفق باشم مثل دوستهای خوب دیگه ای که تازه شروع کردن یا ...

عالیه

خیلی عالی

در ضمن خوشحال هم هستم که جایی پیدا کردم

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ پرشین بلاگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

الهام هستم . در یه جایی از این دنیا مشغول به کار هستم . دلم می خواست یه وبلاگ داشته باشم تا هر چی دلم خواست بنویسم . × × × × اگر زیبایی را آواز سر دهی ، حتی در تنهایی بیابان ، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب