یادداشت های روزانه یک دختر شاغل
 
قالب وبلاگ

 

یعنی چی ؟؟؟

پس چرا هیچکس ( به جز سارا جون از ساری ) از صبح تا حالا برایمان نظر نمی گذارد ؟؟؟؟

آیا نظر دونی ما بازهم خراب شده است ؟؟؟؟؟ متفکرناراحت

ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

میخواستیم یک پست پر عکس و اینا بگذاریم ولی نمیگذاریم تا دلتان بسوزد عینکنیشخندچشمک

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]
متنی بسیار زیبا از شیرین عبادی
 من یک فمنیست هستم
 
 

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.
ذهن پنج ساله ی من نفهمید (هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.

او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.

ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.

او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد.
او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست.

او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.

این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.

بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.

مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکترزن نرو، زن ها همه بی سوادن و هیچ نگوید و دم نزند.

مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.

مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.
مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در
واقع “مرد” است..

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.


با این همه زخمی وخسته است.
خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.


خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.
خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند.

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی
فمینیست را نمی داند.

شیرین عبادی
سلام
دوستای خوبم حیفم اومد این متن بسیار زیبا رو اینجا نزارم .
 


[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام

روز همگی به خیر عزیزانم

خوب از کجا شروع کنم . از دو روز پیش خوبه ؟

خدمتتون عرض کنم که اینجانب الی قهرمان دو روز پیش رفتم خرید .

با بابا رفتیم .

اول رفتیم تره بار . خریدها شامل اینها بودن :

بادمجون ، گوجه ، خیار ، کاهو ، توت فرنگی ، سیب زمینی ، پیاز ، گوجه سبز  ، چغاله ، هویج ، سیب قرمز ، طالبی ، باقالی ، فلفل دلمه ای ، کلم ، سبزی خوردن و ...

بعد اونجا رفتیم فروشگاه و خریدهای اونجا هم :

کره ، پنیر صبحانه ، پنیر کبابی ، رب گوجه ، مرغ ، کیسه فریزر ، پودر لباسشویی ، پاک کننده چندمنظوره ، چسب بینی ، گل سر ، مرطوب کننده ، دستمال توالت و دستمال کاغذی ، نوار مولپد ، پودر آویشن ، ماکارونی ، آدامس ، کاکائو ، رنگینک ، قرص دارچین و نعناع و ...

 

همین ها دیگه . البته خیلی چیزها هم که توی لیست خرید میخواستم نبود و نخریدم بعد هم برگشتم خونه و از ساعت 6ونیم تا 9 تند تند کار کردم و خریدها رو سروسامان دادم .

ساعت 9 هم نشستم به سریال دیدن .

شام هم نخوردم . همسری هم با اجازه ی اینجانب ، شام بیرون خورده بود . نیشخند

وسط سریال دیدن سبزی خوردن هم پاک میکردم .

این از این .

بعد از سریال هم همسری اومد و چایی خوردیم و اینا ...

بعدترش همسری در یک حرکت خودجوش نشست به باقالی پاک کردن ...

حالا از دیروز بگم براتون که اینجانب و همکارانم بعد از ساعت 3 رفتیم حج مبارکی یکی دیگه از همکارها که تازه از مکه برگشته . بعد از اونجا هم من رفتم باشگاه و اما ....

اما این جلسه تمرینم عالی بود . خیلی راضی بودم از خودم .

بعد از باشگاه که برگشتم خونه ساعت 7ورب بود که رفتم سریع دوش گرفتم .

بعد هم که اومدم بیرون کاهو خوردم و تلفنی با همسری و مامانم حرف زدم .

بعد دست به کار شام درست کردن شدم . ساعت 8 بود .

شام هم بادمجون و گوجه به اون روشی که قبلا گفتم ( یتیمچه ) درست کردم .

ساعت شد 9 و من هم شامم آماده بود هم خونه رو مرتب کرده بودم و همه چی آماده بود که برم استراحت کنم و سریال ببینم .

همسری هم دیشب ساعت 10 برگشت خونه . شام خوردیم و ...............

 

و اما بعد ...

 

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام سلام عزیزانم

 

امروز کد امنیتی نظرات رو برداشتم ...

هورا هورا ...

 

قابل توجه دوستانی که با این کد مشکل داشتند .

خلاص شدیم از این کد لعنتی ...

قلبقلب

 

ته نوشت :

دیروز غمگین بودم .

بعضی وقتها توی جمع احساس تنهایی میکنم شدید و اصلا دوست ندارم که با کسی ارتباط برقرار کنم یا مثبت باشم یا ... .

بعضی وقتها به خودم میگم که خداروشکر کن که سالم و سلامتی . هم خودت هم همسرت هم خانواده ات ...

دیروز هم از اون روزها بود برام ...

رفتم باشگاه اونجا هم مربی م نیومده بود و خوب نتونستم تمرینات رو انجام بدم و حالم بدتر گرفته شد .

همین دیگه ...

امروز خوبم خداروشکر ...

دلیلش اینه که بعد چند ماه میخوام برم خرید مایحتاج خونه ...

اینارو نوشتم که بازم بعدنا بدونم چه روزهایی داشتم و چه احساساتی ...

 

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

 

روز معلم رو به همه ی معلمان عزیز تبریک میگم .

خصوصا به معلمهای بازنشسته .

تنشون سالم و سلامت همیشه

 

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

 

دیروز منم با همسری رفتم خرید . برای یه معلم واقعی

براشون یه جفت کفش خریدم و یه دسته گل 

 

================================================

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام سلام صدتا سلام

دیدین روزها چقدر طولانی شده ؟

من دیروز فهمیدم نیشخند

دیروز که ساعت 3 رفتم خونه اول یه کم خونه رو جمع و جور کردم .

بعد هم رفتم سر یخچال و یه کم خوراکی موراکی خوردم .

بعد هم تی وی دیدم و داشت خوابم میگرفت که لباسشویی آلارم داد و مجبور شدم برم خالیش کنم که روتشکی چروک نشه .

بعدش هم دیگه خوابم نبرد و دوباره توی خونه چرخیدم . تا اینکه ساعت شد 6 و مامان زنگ زد و گفت بیا بریم پیاده روی . منم اوکی دادم .

رفتیم و برگشتیم خلاصه ساعت شد 8 که خونه بودم .

بازم تی وی دیدن .

تا ساعت شد 9 و سریال عشق و جزاء رو دیدم . سریال قشنگی هستش .

ساعت 9 و نیم هم همسری اومد خونه و شام که لوبیاپلو از قبل داشتیم خوردیم .

و اما بعد ....

بعدش میخوام براتون چند تا عکس مرغی بزارم .

مرغ به این گرووونی رو

مرغ خوشگلم رو

نیشخندقلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

وبلاگم امروز یک ساله شد .

چند روز گذشته هروقت حوصله داشتم قسمتهایی از آرشیوم رو خوندم .

دیدم که :

در این یک سالی که گذشت چه لحظاتی رو  نوشتم .

چه اشکهای پنهانی که با نوشتن بعضی جملات ریختم .

چه خاطراتی که برام تداعی شد .

چه دوستی های نابی که اینجا شکل گرفته . 

اینجا به من انگیزه های جدیدی داد . انگیزه ها و حس هایی که تا حالا نداشتم .

مثلا آشپزی و تزیین های نصفه و نیمه ای که تا حالا به عشق اینجا انجام دادم و عکس هاش رو گذاشتم ...

مثلا حس خالی شدن ... حرف زدن از چیزهایی که در دنیای واقعی ازش با کسی حرفی نزدم ...

مثلا حس داشتن یه جای یواشکی یه گوشه ای برای خودت که کسی از اطرافیانت ازش خبری نداشته باشه ...

مثلا حس داشتن دوست های خیلی خوبی که همیشه همراهت هستن و سراغت رو میگیرن و نگرانت میشن و راهنماییت میکنن ...

حس های بدی هم داشتم بعضی وقتها ...

بعضی وقت ها حس عذاب وجدان به خاطر به روز نکردن وبلاگ و در انتظار گذاشتن دوستان و خواننده های خاموش و روشنم

بعضی وقت ها حس بد احتمال شناسایی شدنم

با خوندن اولین پست هایی که نوشتم دیدم که چقدر شور و شوق داشتم اون وقت ها

بعضی روزها چند تا پست گذاشتم .

بعد یواش یواش پست ها با فاصله زمانی طولانی تری نوشته شدن مثلا 4 الی 5 روز یکبار

بعدترش هم که تصمیم گرفتم روزانه بنویسم .

هر روز یه پست میزاشتم .

فقط همین نبود . هر روز هر روز به تمام لینکهام سر میزدم . میخوندم . نظر میزاشتم ولی الان خیلی وقته که دیگه مثل اون روزها نیستم ( شرمنده ام ) . نمی دونم کی دوباره برمیگردم به اون روزها ...

یه چیز دیگه اینجا خیلی به منی که آلزایمر دارم کمک میکنه در یادآوری خاطرات گذشته .

مثلا کی مسافرت رفتیم ، چه عروسی هایی رفتیم . چه عقدهایی رفتیم . چه مهمونی هایی دادم . چه مهمونی هایی رفتیم . چه خریدهایی داشتم . چه کادوهایی که دادم و گرفتم . چه خرابکاری هایی که کردم و ...

 

===========================================

 

دیروز سرم خیلی شلوغ بود . امروز هم همینطوره . ولی از فرصت کمی که دارم فعلا استفاده کردم و یه مطلب گفتم بنویسم .

دوستهای گلم خیلی دوستتون دارم . فقط خدا میدونه چقدر دوستتون دارم .

ببخشید که دیر به دیر می نویسم .

زندگیم داره میگذره . به همون روال همیشگی . تا ببینیم چی میشه .

راستی بلاخره بعد از مدتها که تصمیم گرفته بودم ، رفتم و باشگاه ثبت نام کردم .

روزهای فرد می رم باشگاه از این به بعد .

روز یکشنبه جلسه ی اولم بود ( کار با دستگاه ) .

امروز هم جلسه ی دوم رو باید برم .

حس خیلی خوبی داره باشگاه رفتن .

راستی روز پنجشنبه مرخصی میگیرم و نمیام .

 

دوستهای گلم ببخشید که نظرات پر مهرتون رو بی جواب گذاشتم . اجباراً این کارو کردم . ماچماچماچماچ

 

خدانگهدارتون

دوستتون دارم خیلی زیاد

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]

سلام . روز همگی بخیر .

الان حالم هنوز خوبه دوستای گلم .

چون دیروز رفتم خرید و کلی انرژی گرفتم . 

از اینجا ساعت 3 بود که مامان و بابا اومدن دنبالم .

باهم رفتیم بازار .

حالا چی ها خریدم :

یه سرویس جای ادویه و ... برای دیدنی یکی از اقوام که از مشهد برگشتن . 35 تومن

یه دست پارچ و لیوان هم برای یکی دیگه . 15 تومن

بعد رفتیم تره بار .

هندونه ، سبزی ، بادمجون ، فلفل دلمه ، خیار ، گوجه ، باقالی و کاهو خریدم .

ساعت 5ونیم هم برگشتم خونه .

اول نمازم رو خوندم . بعد زنگ زدم با همسری حرف زدیم و گزارش کار دادم .

بعد چون خرید بهم انرژی داده بود و حوصله داشتم پریدم رفتم نونوایی و نون گرفتم .

ووووووووووووووی یه کار بدی هم کردم بچه ها که بعدا فهمیدم .

پول نون ها میشده 1500 تومن ولی من 1000 تومن دادم .

دیشب که داشتم برای همسری تعریف میکردم متوجه شدم که باید 1500 میدادم .

فکر میکردم که میشه 1000 . خیلی ریلکس 1000 دادم و گفتم 10 تا نون میخوام . بعد 10 تا نون برداشتم و اومدم بیرون . اونها هم هیچی نگفتن خو . خجالت

امروز میرم درستش میکنم ایشاا... .

بعدش که اومدم خونه سریع دست به کار شستن خیار و گوجه و ... شدم .

 

بعدترش برای شام بادمجون و گوجه درست کردم .

یه روش از خواهر شوهری یاد گرفتم که خیلی خوشمزه میشه بادمجون گوجه .

 

اول ) بادمجونها رو بعد از پوست گرفتن به صورت نگینی خرد میکنیم .

دوم ) توی ماهیتابه بدون روغن و داغ می ریزیمش و میزاریم سرخ بشه ( مثلا 10 الی 15 دقیقه ) بعد آخرهاش بهش یه کوچولو روغن و نمک میزنیم که براق بشن و خوشمزه .

سوم ) توی این مدت که بادمجونها دارن تفت میخورن گوجه ها رو پوست میکنیم و نگینی خرد می کنیم و میزاریم کنار . بعد هم پیاز رو با رنده ی وی شکل نیشخند خرد میکنیم و میزاریم کنار .

چهارم ) بعد از اینکه بادمجونها سرخ شدن ماهیتابه رو خالی میکنیم و پیاز داغ رو درست میکنیم .

پنجم ) پیاز که یه کمی طلایی شد گوجه ها رو میریزیم بعلاوه یه کم نمک و زردچوبه و میزاریم یه کوچولو تفت بخوره بعد بهشون بادمجونها رو اضافه میکنیم بعلاوه آب درحدی که خیلی کم روش رو بگیره . بعد میزاریم 1 ساعت باهم بپزن و آب کاملا به خورد مواد بره . در طول پخت هم مواد رو با کفگیر چند بار هم میزنیم و سعی میکنیم که مواد رو له کنیم که خوشمزه تر بشه .

تموم . خیلی خوشمزه میشه . من و همسری که خیلی دوست داریم .

قبلنا من این شکلی درستش نمیکردم . بادمجونها را بلند بلند برش میدادم بعد سرخ میکردم بعد هم گوجه حلقه حلقه ی درشت و ... . خلاصه مثل این خوشمزه نمیشد .

به مامان هم زنگ زدم و گفتم که شام چیزی درست نکنه من براشون شام میارم .

بعد از اینکه غذا آماده شد یه قابلمه کوچولو برای مامان اینا بردم و سبزی خوردنی که خرید بودیم و مامان پاک کرده و شسته بود رو تحویل گرفتم و برگشتم خونه .

خلاصه اینکه از ساعت 3 تا ساعت 9 شب کار داشتم یکسره .

بعد ساعت 9 که دیگه کارهارو تموم کرده بودم نشستم به سریال دیدن .

این سریال جدید شبکه جـــــــم رو می بینم . عشق و جزاء . قشنگه . تا حالا 4 قسمت پخش شده .

ساعت 9ونیم بود که همسری اومد .

وسط سریال دیدن شام خوردیم .

همین دیگه .

 

ته نوشت :

1) این پست هم پستی شد مثل قبلنا ... ( جوونی کجایی که یادت بخیر )

2) خرید کردن برای روحیه ی من معجزه میکنه . از دیروز تا حالا شارژم

3) امروز بعد از کار هم میخوام برم مهمونی و کادوها رو بدم .

4) تعطیلات آخر هفته ی خوبی رو داشته باشین عزیزان دل .

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ الی قهرمان ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

الهام هستم . در یه جایی از این دنیا مشغول به کار هستم . دلم می خواست یه وبلاگ داشته باشم تا هر چی دلم خواست بنویسم . × × × × اگر زیبایی را آواز سر دهی ، حتی در تنهایی بیابان ، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب